تبليغاتX
آرمانكده

تصاویر ویدیویی که از اواخر هفته گذشته (21 دی ماه 1390/ 11 ژانویه 2012)  در قالب یک فیلم کوتاه ویدیویی در شبکه های اینترنتی به گردش در آمد، ظاهرا کابوسی که گروهی معتقد بودند می توان و  باید به فراموشی سپردش(زندان ابوغریب) را در اذهان بیماری که هنوز تصور می کنند رسیدن به اهداف بالای اخلاقی و اجتماعی و سیاسی از جمله دموکراسی،از خلال جنگ امکان پذیر است، زنده کرد: 

چهار تفنگدار دریایی امریکایی در حال ادرار کردن بر اجساد  افغان هایی که ظاهرا در درگیری با آنها کشته شده اند! 

این ویدیو به سرعتی باور نکردنی میلیون ها بار در یوتیوب دیده شد و چنان ضربه ای به نظام های شناختی و افکار عمومی وارد کرد که نه تنها پنتاگون بلافاصله از پی گیری و اجرای «سخت ترین مجازات» علیه این تفنگدارن (که در حال حاضر همگی آزاد هستند و تنها بازجویی شده اند) صحبت کند، بلکه بار دیگر رابطه واقعی هژمونیک میان فرهنگ ها در جهان امروز را، در حقیقت خود و نه در گفتمان های زیباسازی شده (eugenized) و فرازش یافته (sublimed) استعماری و پسا استعماری آن، به نمایش در بیاید.
واقعیت در آن است، که آنچه در این فیلم دیده می شود، نه به دلیل ذات عمل شنیع انجام شده، بلکه بیشتر به دلیل  گذشتن از مرز یک «تابو» که ویرانی و ویرانگری یک نظام اخلاقی را در اوج خود نشان می دهد،  تحمل ناپذیر است: بدن هایی قدرتمند، مسلح، خندان و پر نشاط که بر اجسادی بی دفاع، لاغر و نحیف و از کار افتاده که احتمالا پیش از مرگ فیزیکی خود نیز بدن هایی بیمار و گرسنه بوده اند، ادرار می کنند. 

نمادگرایی این صحنه، برغم تحمل ناپذیری اش، به حدی بالا است که نمی تواند به تنهایی نظام کنونی جهان را به تصویر بکشد: جهانی که در آن قدرت و پول  حرف نخست را می زنند و جنگ در تصویری از نوعی اشرافیت دروغین تعریف و تبیین می شود که هرگز در تاریخ وجود نداشته است: تصویری واژگون نسبت  به تصاویر  زیبا و قهرمان سازی شده از جنگ های خیالین  نیروهای «آزادی بخش» سخن می گویند که  به همراه خود آزادی و دموکراسی و  چشم اندازهای روشن و طلایی برای جهانی آرام و آرامش بخش را به همراه می آورند، هر چند «ناچار بشوند» برای رسیدن به این اهداف مقدس، «خشونت های کوچکی» نیز از خود نشان دهند: ماکیاولیسم در بدترین و کج فهم ترین درک از آن؛ تصویری که هم بسیار به واقعیت کثیف(در معنای فیزیکی کلمه) جنگ نزدیک است و هم به فرهنگ کنشگرانی که آن را انجام می دهند.


+ نوشته شده توسط ارمان در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 و ساعت 12:8 |
هابز خود را ناگزیر به عقلانی کردن چنین احکامی نیز دیده است. از اینرو تمام تلاش خود را می‌کند تا از طریق استدلال‌های عقلانی، نظریة «اقتدارِ مطلقِ حاکم» را تئوریزه کند. یعنی وی به جای آنکه همچون فرانسیس بیکن، قدرت تفکر و تخیل خود را صرف تبیین فلسفة علم کند، تمام همت خود را معطوف به ارائة تبیینی عقلانی برای قدرت مطلق و انحصارطلبیِ مالکانة «شاه» می‌کند. و از قضا کتاب «لویاتانِ» وی که در سال 1651 (در لندن در چاپخانة گرین دراگون) به چاپ رسید، دست‌آورد چنین تلاشی است. جالب است بدانیم، لویاتان در اصل نام هیولایی اسطوره‌ای (برگرفته از کتاب ایوب) و تمثیلی از قدرت الهی است. هابز منظور خویش از به کارگیری این عنوان را چنین توضیح می‌دهد: "حاکم به موجب اقتداری که از جانب آحاد مردم در کشور به او واگذار شده، از چنان قدرت و قوتی برخوردار است که می‌تواند با تکیه بر هول و هیبت آن، ارادة همگان را به حفظ صلح در داخل و تعاون بر ضد دشمنان در خارج معطوف کند. و جوهر دولت در او [در شاه یا همان حاکم] ظاهر می‌شود.


لویاتان، اثر توماس هابز، ترجمه حسین بشیریه، انتشارات نی، 1389


آلبر کامو: من تنها یک رسالت می شناسم: دوست داشتن. 


+ نوشته شده توسط ارمان در شنبه هفدهم دی 1390 و ساعت 13:22 |

ا

کتاب بخور، دعا کن، عشق بورز اثری در قالب زندگی نامه و سفرنامه است که توسط الیزابت گیلبرت نویسنده و روزنامه نگار امریکایی بر اساس زندگی خودش نوشته شده است.

یتالیا:
«حقیقتا من بهترین مسافر دنیا نیستم.
این را می دانم چون بسیار سفر کرده ام و مردمی را دیده ام که در سفر کردن عالی اند. در خونشان است. مسافرهایی را دیده ام که چنان از نظر فیزیکی قوی اند که می توانند به اندازه یک جعبه کفش از یک برکه در کلکته آب بخورند و هیچ وقت مریض نشوند. کسانی که می توانند زبان جدیدی یاد بگیرند جایی که بقیه ما ممکن است بیماری های عفونی بگیریم. کسانی که می دانند چطور از یک سرباز مرزی تهدیدکننده عبور کنند یا یک بوروکرات لجباز را در اداره ویزا قانع کنند. کسانی که به قد و رنگ پوستشان درست است طوری که تقریبا هرجایی می روند نرمال به نظر می رسند. –در ترکیه ترک اند، در مکزیک ناگهان مکزیکی اند، در اسپانیا با یک باسکی اشتباه گرفته می شوند، در شمال افریقا بعضی وقت ها عرب اند....»
هند:
«بعد داستانی یادم امد که دوستم دبورای روان شناس یکبار برایم تعریف کرده بود. پیش ترها در دهه 80 توسط فیلادلفیا از او خواسته شد که آیا می تواند به شکل داوطلبانه به گروهی از پناهندگان کامبوجی –مردمان قایق- که اخیرا به شهر سیده اند مشاوره روانشناسی بدهد. دبورا یک روان شناس استثنایی است، اما او از این تقاضا ترسیده بود. این کامبوجی ها از بدترین چیزهایی که انسان ها می توانند علیه یکدیگر استفاده کنند رنج برده بودند. –نسل کشی، تجاوز، شکنجه، گرسنگی، قتل اقوامشان جلوی چشمشان، بعد از آن نیز سالهای طولانی در کمپ پناهندگان و سفرهای قایقی خطرناک به غرب جایی که می مردند و جنازه هایشان خوراک کوسه می شد.- دبورا چه می توانست به این مردم ارائه دهد که کمکشان کند؟ او چه ربطی به رنج انها داشت؟
دبورا برایم تعریف کرد: "نمی دونی همه اون چیزی که این آدما می خواستن در موردش حرف بزنن وقتی یه مشاور دیدن چی بود؟"
همه اش این بود: (( من این پسره رو وقتی تو کمپ پناهندگان زندگی می کردم دیدم و عاشق هم شدیم. فکر می کردم واقعا دوستم داره اما بعدش ما تو قایقهای مختلف از هم جدا شدیم و اون با دختر خاله ام رو هم ریخت. الان هم با دخترخاله ام ازدواج کرده اما بهم می گه واقعا دوستم داره و هنوزم بهم زنگ می زنه. من می دونم باید بهش بگم بره گم شه اما هنوزم دوستش دارم و نمی تونم بهش فکر نکنم. و نمی دونم چی کار کنم......))
این آن جایی است که ما همه به هم شبیه هستیم.»
اندونزی:
« روز بعد من از درمانگرم پرسیدم: "کتوت! چرا زندگی همه ش این طوری دیوونه بازی در میاره؟"
جواب داد: Bhuta ia, dewa ia""
"یعنی چی؟"
"بشر اهریمن است، بشر خداست. هردوش درسته."
 این برای من یک ایده آشنا بود. خیلی هندی، خیلی یوگایی. همان طور که گورو (معلم یوگا-م)ی من چندین بار توضیح داده بود مفهومش این است که انسان ها با پتانسیل برابر برای انقباض و انبساط ،هردویش، به دنیا می آیند. کیفیت های سیاهی و روشنی درصد یکسانی از همه مل را تشکیل داده است، و این بستگی به فرد (یا خانواده یا جامعه) دارد که تصمیم بگیرد کدام یک رو بایستد. –نیکی با پلیدی.
جنون این سیاره عمیقا نتیجه ای از مشکل انسان در یافتن تعادل درست با خودش است.»  

Gilbert , Elizabeth , 2006,  Eat, Pray, Love, Penguin Books, USA.

+ نوشته شده توسط ارمان در چهارشنبه هفتم دی 1390 و ساعت 18:57 |


قلی خان دزد بود، خان نبود!

جوون که بود به خودش گفت: ببینم می تونم تنهایی هزار تا قافله رو لخت کنم؟

پای حرف خودش وایساد، تنهایی هزار قافله رو لخت کرد.

آخر عمر دستش رو داغ کرد و گفت: هزار قافله تموم شد. ببینم میتونم یک قافله رو سالم به منزل برسونم؟

نتونست... تقاص بدتر از این؟!


+ نوشته شده توسط ارمان در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت 8:40 |


حکایتی دارم از دو درخت. نه آن دو کاج معروف. دو درخت که یکی را پدربزرگم مالک بود و دیگری را مالکی نبود. مایملک پدربزرگ ، باغ اناری بود در منطقه ای که تا کیلومترها از هر طرف درختان گردن­کلفت بلوط باپرجا بوده­اند وهستند. اگر شاخه­ای از انار را به شیطنت کودکی میشکستم ، نگاه مضطرب پدر بزرگ بود که نمی دانست چگونه بفهماند که : (( نشکن ... خون دل خورده تا این شده.))  

درخت اناری را ندیده­ام که شکسته باشد از باد و بوران ولی درخت بلوط شکسته ، منظره آشنایی است. هر زمستان یا بهار ، رعد و برقی یا باد شدیدی ، بلوطی را در هم می شکند ... ولی... انار چیز دیگری است.  

 انعطاف پذیری انار در عین زیبایی و ثمر­دهی ، مزیتش است. از آن طرف سنگینی و هیبت بلوط ، پاشنه آشیل­اش است. ممکن است سالها بماند ولی باید به اندازه لحظه لحظه آن سالها دعاگو باشد که باد نیاید...و باد می­آید که وجودش به وزیدن است و نوزیدنش ، عدمش .

بلوط تاب باد ندارد.

چه قدر این منظره آشناست وقتی می­بینیم ، میشود با همه دنیا چنان سیاست ورزید که بلوط است ، محکم و قلدر و باصلابت و... و یادمان باشد:

 بلوط تاب باد ندارد.

 انار کمی کوچکتر است ولی تاب باد دارد ، میوه مردم پسندی هم دارد ، سایه دلنوازی هم دارد و... .

روی صحبتم با کسانی است که یا سیاست ایران در دستشان است یا برای گرفتن آن تلاش میکنند. هرکه می­خواهی باش ، طراوت انار می­خواهم ، نه زمختی بلوط را که عمرش به باد است. مواظب مملکت باشید. وقتی از مملکت نام می­برم منظورم مردمش است که بدون آن ، مملکتی نیست.   

 

پدر بزرگم اگر بود می گفت : (( نشکن ... خون دل خورده تا این شده.))  


+ نوشته شده توسط ارمان در شنبه نوزدهم آذر 1390 و ساعت 11:38 |


Powered By
BLOGFA.COM